من ازدلواپسی های غریب زندگی دلواپسی دارم
و کس باور نمی دارد که من تنهاترین تنهای ديارم
تنم بوی علفهای غروب جمعه را دارد
دلم میخواهداز تنهاترین شهرخدا یک قصه بنویسم
و یا یک تابلوی ساده.....
که قسمت را در آن آبی کنم حرف دلم را سبز
و این نقاشی دنیای تنهایی
بماند یادگار خستگی هایم
و می دانم که هر چشمی نخواهد دید
شهر رنگی من را
+ نوشته شده در شنبه دهم مهر ۱۳۸۹ ساعت 0:23 توسط szn
|
دفتر خاطراتی ست از