برای فرداهایت
اتفاقی می افتد که باور نمی کنی - دیروزت را
هیچ چیزی ثابت نخواهد ماند
این را مرگ می گوید
که باورش نداریم ...
برای فرداهایت
اتفاقی می افتد که باور نمی کنی - دیروزت را
هیچ چیزی ثابت نخواهد ماند
این را مرگ می گوید
که باورش نداریم ...
دقیقا یادم نیست...
نمیدانم کجا بودم
وقتی آن را پخش می کردند
حتی نمیدانم خیرات بود یا هزینه گزافی داشت
ولی
به من نرسید
و ...
خدایا !
به خیر کنآخرین دقیقه طولانی سال بعد را ...
حالم خوب است ...
خوبِ خوب
فقط ...
فکرم به شدت درد می کند
آن هم زیاد...
فکرم به جایی نمیرسد
خسته می شود
خیلی خسته ...
نامت
آب را هم
آب می کند
از خجالت...
" عباس "

گویا قسمت بود...
به کلاغ ها زیرمیزی داده شد
تا مرا به خانه ام برسانند
چون...
آدم باید یه" تــــــــــــــــــــو" داشته باشه
که هر وقت از همه چی خسته و ناامید میشه بهش بگه
مهـم اینه که تـــــــو هستی ، "بیخیال دنیا "
حال از خدا می خواهم
از عشق امروزمان چیزی برای فردا کنار بگذارد
نگاهی ، یادی ،خاطره ای...
برای هنگامی که فراموش خواهیم کرد روزی چقدر عاشق بودیم
و برای " تو " آرزوهایی دارم
اول خدا را آرزو میکنم ...
و رویاهایی تمام نشدنی و آرزوهایی پرشور
که از میانشان چندتایی برآورده شود
برایت آرزو میکنم که دوست داشته باشی
آنچه را که باید دوست بداری
و فراموش کنی-آنچه را که باید فراموش کنی
برایت شوق آرزو میکنم و آرامش حقیقی
برایت آرزو مىکنم که عاشق باشی ، عشقی پاک و ماندگار
و دوستانى داشته باشى،
برخى نادوست و برخى دوستدار ......
که یکى در میانشان بىتردید مورد اعتمادت باشد
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشى ...
نه کم و نه زیاد ... درست به اندازه،
تا گاهى باورهایت را مورد پرسش قرار دهند،
که دست کم یکى از آنها اعتراضش به حق باشد...
تا که زیاده به خود غره نشوى
برایت آرزو میکنم صبور باشی
نه با کسانى که اشتباهات کوچک میکنند...
چون این کار سادهاى است،
بلکه با کسانى که اشتباهات بزرگ مىکنند ...
به علاوه
امیدوارم پول داشته باشى، زیرا در عمل به آن نیاز داری ...
و سالى یکبار پولت را جلوی رویت بگذاری و بگویى:
این مال من است،
فقط براى اینکه روشن کنى کدامتان ارباب دیگریست!
برایت آرزو میکنم دوام بیاوری
در رکود، بی تفاوتی و ناملایمات روزگار
و برایت آرزو میکنم خودت باشی
و هرگز فراموش نکنی...
چیزهایی هست که اگربشکنندجبرانش دست من و تو نیست.
مخاطب خاص دارد.
بفهمانم که بی تو چه می شوم
اما
نشانم نده ...
بارالها !
هم بفهمان
و هم نشانم بده
که با تو چه خواهم شد ....

هی فلانی میدانی...؟!
می گویند رسم زندگی چنین است ...
می آیند ...
میمانند...
عادت میدهند...
میروند ...
و تو در خود تنها می مانی ...
راستی نگفتی...
رسم تو هم چنین است؟
مثل همه فلانی ها
زندگی شاید همین باشد ...
یک فریب ساده و کوچک
و گمانم زندگی باید همین باشد ...
یک غریبه می خواهم
بیاید
بنشیند،
فقط سکوت کند ...
و من...
هی حرف بزنم ،
بزنم و بزنم و ...
تا کمی آرام شود
این همه بار
بعد ...
بلند شود
برود
انگار نه انگار ....
آموخته ام که ...
وابسته نباید شد
نه به کسی
نه به رابطه ای
و نه ...
و این لعنتی ...
نشدنی ترین کاری است که
آموخته ام ....
میگذارند به حساب جواب نداشتنت ...
عمرا بفهمند ، داری جان می کنی
تا حرمت ها را نگه داری...
خدایـــا !
این دلتنــــــــــــــگی های ما را
هیچ بارانی آرام نمیکند
فکــــــــــــــــــــــری بکن ...
اشک های مـــا
طعنه میزند
به "باران رحمتت"...
بارالها !
در هیاهوی زندگی ،
دریافتم چه دویدن هایی که فقط پاهایم را از من گرفت
در حالیکه گویی ایستاده بودم !
چه غصه هایی که فقط سپیدی مویم را در پی داشت
درحالیکه قصه ای کودکانه بیش نبود
دریافتم که
اگر تو بخواهی می شود
و اگر نه ، نمی شود
یه همین زیبایی و سادگی !
کاش نه می دویدم و نه غصه می خوردم
به جایش ...
فقط تو را راضی نگه می داشتم و تسلیم می شدم !
حسینه یرلر آغلار گویلر آغلار
بتول و مرتضی، پیغمبر آغلار»
حسینـون نوحـهسین «دلـریش» یازاندا
مسلمـان سهلدیـر کــه کافـر آغـلار
کوراولمیش گوزلرین قان دوتدی شمرین
کی گؤروسون اؤز الینده خنجر آغلار
حسینــون کؤینگــی زهــرا الینــده
چکـر قیحــا قیـامت، محشـر آغـلار
آتانـــدا حرملــه اوخ کــربـــلاده
گؤریدین دشمـن آغـلار، لشکر آغلار
قـوجاقینــدا، گؤریــدین امّ لیـــلا
آلــیب نــعش علــیّاکبــر آغـــلار
یازانـــدا آل طــه نوحـهسین مــن
قلـم گـوردوم سیزیلـدار، دفتـر آغلار
علـی، شقّالقمـر محـراب تیلیت قان
قولاق وئر، مسجد اوخشار منبر آغلار
گمشده اين نسل
اعتماد است نه اعتقاد.....!
اما!!!
افسوس که نه بر اعتماد،اعتقاديست
و نه بر اعتقادها ، اعتمادي......!
نقاش باشی !
چقدر میگیری تا صفحه های سیاه دلم را رنگ کنی ؟
بعد- برای دیوار اتاق دلم
یک روز آفتابی بکشی
که نور آفتاب تا میانه اتاق آمده باشد
راستی...
من روی صورتم یک خنده می خواهم
نرخ خنده که گران نیست ...؟
دلم گرفته ...
نه اينكه كسي كاري كرده باشد نه...
اين روزها آدم گريز شده ام
كسي دور و برم کاری ندارد
دلم گرفته .... از اينكه !
آنچه هستم را نمي فهمند...
و آنچه هستند را مي پذيرم ....
و دنيا ... به رويش نمي آورد اين همه تناقض را...
دلم مي خواد
وقتي كم میارم
و توان ادامه ندارم
وقتي مثل كودكي هايم بغض میکنم
خدا با همه بزرگیش
از آسمون به زمين بياد
اشك هامو پاك كنه ...
دستم رو بگیره و بگه
اینجا اذيتت ميكنن؟؟!
بيا بريم ...

یوسف زهرا !
وقتی تو نیستی
نه هست هایمان چونان که بایدند
و نه بایدهایمان !

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی
دوراهی بین انتظار و فراموشی
دانی که چیست ؟...
فراموش میکنی ...
زمان می گذرد
می فهمی باید منتظر می ماندی
و گاه ...
منتظر می مانی
اما ...
میرسی به اینکه
زودتر از اینها باید فراموش میکردی...
اجازه خدا؟
میشه من ورقمو بدم ؟
میدونم وقت امتحان تموم نشده
ولی ...
من خسته شدم .
بی هیچ حرف اضافه
اگر
در كهكشاني دور
دلي ، يك لحظه، در صد سال
ياد من كند ، بي شك
دل من ،
در تمام لحظه هاي عمر
به يادش مي تپد پرشور .
خدایا !
همه ی خنده های تلخ امروزم را میدهم
یکی از گریه های شیرین کودکی ام را
پس بده...
خدايا!
به من زيستني عطا کن
که در لحظه مرگ
بر بي ثمري لحظه اي که براي زيستن گذشته است
حسرت نخورم - و مردنی که !
بر بيهودگي اش،سوگوارنباشم
بگذار تا آن را خود انتخاب کنم- اما
آن چنان که تو دوست داري
"چگونه زيستن" را تو به من بياموز
"چگونه مردن" را خود خواهم آموخت!