گفتم تو چرا دورتر از خواب و سرابي
گفتي كه منم با تو وليكن تو نقابي
فرياد كشيدم تو كجايي، تو كجايي!
گفتي كه طلب كن تو مرا ،تا كه بيابي
گفتم كه عطش ميكشدم در تب صحرا
گفتي كه مجوي آب و عطش ،باش سراپا
گفتم كه نشانم بده گر چشمهاي آنجاست
گفتي چو شدي تشنهترين قلب تو درياست
گفتم كه در اين راه كو نقطه آغاز
گفتي كه تويي ،تو خود پاسخ اين راز
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مهر ۱۳۸۹ ساعت 18:35 توسط szn
|
دفتر خاطراتی ست از