من از جهاني دگرم
من از جهاني دگرم
ساقي از اين عالم واهي رهايم کن
رهااااااااااايم کن
نميخواهم در اين عالم بمانم
بيا زين تن آلوده و غمگين جدايم کن
جدااااااااايم كن
تو را اينجا به صدها رنگ ميجويند
تو را با حيله و نيرنگ ميجويند
تو را با نيزه ها در جنگ ميجويند
تو را اينجا به گرد سنگ ميجويند
تو جان مي بخشي و اينجا
به فتواي تو مي گيرند جان از ما
نميدانم کيم من
آدمم . روحم . خداييم . يا که شيطانم
تو با خود آشنايم کن!
اگرروح خداوندي دميده درروان آدم وحواست
پس اي مردم
خدا اينجاست خدا اينجاست
خدا در قلب انسانهاست
به خود آ كه در يابي
خدا در خويشتن پيداست
دلم از دست اين عالم
پر پرواز خود بگشود و
در خورشيد و آتش سوخت
خداوندا بسوزانم بسوزانم
بيا از اين تن آلوده و غمگين جدايم کن
+ نوشته شده در شنبه چهارم دی ۱۳۸۹ ساعت 23:49 توسط szn
|
دفتر خاطراتی ست از