حقيقت همين نان و پنيري ست
كه در دستهايمان نيست
ميخواهي سنگي از زمين برداري
و بر سر مترسكي بكوبي كه سالهاست
در گوشه مزرعه ايستاده خوابيده است
و باز
دل ، دل ميكني
آخر يكي نيست كه بيايد
و نشاني باغستاني را بدهد
كه سالهاي سال
ميوه هاي پاكيزه داشت
سيصد و اندي بار از اين راه مي روم
و برمي گردم
جاده خيس عرق مي شود
و من
هنوز نان و پنيرم را نيافته ام.

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم دی ۱۳۸۹ ساعت 19:11 توسط szn
|
دفتر خاطراتی ست از