حقيقت همين نان و پنيري ست

كه در دستهايمان نيست

ميخواهي سنگي از زمين برداري

و بر سر مترسكي بكوبي كه سالهاست

در گوشه مزرعه ايستاده خوابيده است

و باز

دل ، دل ميكني

آخر يكي نيست كه بيايد

و نشاني باغستاني را بدهد

كه سالهاي سال

ميوه هاي پاكيزه داشت

سيصد و اندي بار از اين راه مي روم

 و برمي گردم

جاده خيس عرق مي شود

                  و من

                          هنوز نان و پنيرم را نيافته ام.